avatar
زمان جاری: ۱۹ شهریور ۱۳۸۹, ۰۸:۰۷ عصر خوش آمدید مهمان گرامی! (ورودعضویت)

ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان طنز
نویسنده پیام
علی اکبر گرگین آفلاین
دبیر علوم تجربی راهنمایی
*

مشخصات کاربر
شماره کاربر: 32
ارسال‌ها: 53
تاریخ عضویت: ۲۶ مهر ۱۳۸۸
تشکر از دیگران : 0
13 بار تشکر شده در 9 پست
ارسال: #1
داستان طنز

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد.

فغان از صاحب خر برخاست كه ” تاوان بده !”



مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد، بن بست يافت.

خود را به خانه ايي درافكند.

زني آن جا كنار حوض خانه چيزي مي شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.


مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه ايي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت.

جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايه ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در حاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!



مَرد، هم چنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افكند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!



مردگريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانه قاضي افكند كه ”دخيلم!“. قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چاره رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.

نخست از يهودي پرسيد.


گفت: اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي كنم.

قاضي گفت: دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!

و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!




جوانِ پدر مرده را پيش خواند .

گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده ام.


قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرود آيي، چنان كه يك نيمه جانش را بستاني!

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديه سي دينار جريمه شكايت بي مورد محكوم كرد!


چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت:


قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!


مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.

قاضي آواز داد : هي! بايست كه اكنون نوبت توست!

صاحب خر هم چنان كه مي دويد فرياد كرد:

مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي روم كه شهادت دهند خر مرا از كرگي دُم نبوده است



از "كتاب كوچه" ، اثر احمد شاملو

امضا این متن امضای شماست و در زیر تمام مطالب ارسالی شما نمایش داده می شود و می توانید از طریق گزینه تغییر امضا در کنترل پانل کاربر آنرا تغییر دهید
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱۲:۲۶ عصر
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن:



اين سايت توسط مسعود صالحي مديريت و پشتيباني مي شود
ترجمه MyBB فارسی - فارسی ساز نسخه ۱.۳
قدرت گرفته از MyBB Group , © 2002-1389 MyBB Group MyBB